wort dictionary

auferlegen

transitiv

۱. تحمیل کردن؛ موظف کردن

[*][hat]

مثال‌ ها:

شرایطی به کسی الزام کردن

jdm. Bedingungen auferlegen

۲. محول کردن

[*][hat]

مثال‌ ها:

کاری را به گردن کسی گذاشتن؛ کاری را به کسی محول کردن

jdm. etwas auferlegen

۳. تعیین کردن (مجازات؛ جریمه)

[*][hat]

مثال‌ ها:

برای کسی مجازات تعیین کردن

jdm. eine Strafe auferlegen