Theater
das۱. تئاتر؛ نمایش؛ تماشاخانه
به تئاتر رفتن
ins Theater gehen
وارد کار تئاتر شدن، هنرپیشه ی تئاتر شدن
zum Theater gehen
در تئاتر کار می کند، هنرپیشه/ بازیگر است
er ist beim/ im Theater
خیمه شب بازی، نمایش/ تئاتر عروسکی
Puppentheater
۲. هیاهو، جار و جنجال، داد و بیداد، [عا:] الم شنگه، قشقرق، کولی بازی
unz. (Aufregung)
شلوغش نکن، الم شنگه راه نینداز، اینقدر قبل و قال راه نینداز!
mach kein Theater!; mach nicht so ein Theater!
وگرنه بد جوری جار و جنجال را می افتد/ الم شنگه ای بپا می شود
[tu das nicht] sonst gibt es ein großes Theater ugs.
به خاطر چیزی الم شنگه راه انداختن
ein furchtbares Theater wegen etwas machen
۳. بازی، ادا (و اطوار)، [عا:] تئاتر، فیلم
unz. (Verstellung)
اینها همه اش بازی است!
das ist alles nur Theater!
بازی/ ادا/ تئاتر/ فیلم درآوردن، تظاهر به کاری کردن، وانمود کردن
Theater spielen