wort dictionary

Rückgrat

das
Plural: Rückgrate
Genitiv: (e)s

۱. ستون فقرات، ستون مهره ها، تیره ی پشت

۲. رکن، یکی از ارکان، محور اصلی، شالوده

Stütze, Grundlage

مثال‌ ها:

یکی از ارکان اقتصاد آلمان

das Rückgrat der deutschen Wirtschaft

عبارات کاربردی:

کمر کسی را شکستن، کسی را خانه خراب کردن، کسی را به خاک سیاه نشاندن؛ کسی را سست کردن، به کسی فشار آوردن و او را وادار به انصراف عقیده اش کردن

jdm. das Rückgrat brechen (ugs.)

۳. دل و جرأت، شهامت، جربزه، اراده

Mut

مثال‌ ها:

دل و جرأت به خرج دادن

Rückgrat zeigen

جربزه نداشتن

kein Rückgrat haben

یک آدم بی عرضه/ بی جربزه

ein Mensch ohne Rückgrat