zusprechen
transitiv۱. کسی را دلداری / تسلی دادن
jmdm. Trost zusprechen
Beispiele:
به کسی قوتِ قلب دادن / دل و جرأت دادن
jmdm. Mut zusprechen
۲. (سعی کردن و) معقول / با دلیل و برهان با کسی حرف زدن، برای کسی دلیل و برهان آوردن
itr.; jmdm. gut zusprechen
Beispiele:
سعی کرد او را آرام کند / تسکین بدهد
er sprach ihm besänftigend zu
۳. حقِ چیزی را به کسی دادن، حقِ کسی دانستن، از آنِ / متعلق به کسی دانستن
tr.; jmdm. etwas zusprechen (Erbe usw.)
Beispiele:
حقِ سرپرستیِ کودکی را به کسی دادن
jmdm. ein Kind zusprechen
۴. چیزی را با اشتها خوردن / نوشیدن، از خوردنِ / از نوشیدنِ چیزی لذت بردن
itr. (Speisen, Getränken zusprechen)
Beispiele:
در صرفِ غذا زیاده روی نکردن / جانبِ اعتدال را رعایت کردن
einer Speise nur mäßig zusprechen