wort dictionary

zugrunde

modal

۱. مبنای چیزی قرار دادن، مبتنی کردن بر

\auch zu Grunde\; zugrunde legen Dat.; tr.

۲. مبنای چیزی بودن، مبتنی بودن بر

zugrunde liegen Dat.; irt.

۳. نابود شدن؛ از میان رفتن؛ [نیز:] بدبخت شدن، خانه خراب شدن؛ به خاکِ سیاه نشستن؛ مضمحل شدن؛ زوال یافتن

zugrunde gehen itr., ist

Beispiele:

این امر باعثِ نابودیِ او شد

daran ist er zugrunde gegangen

۴. نابود کردن؛ از بین بردن؛ بدبخت کردن، خانه خراب کردن؛ به خاکِ سیاه نشاندن

zugrunde richten tr.

۵. خود را از بین بردن؛ خود را خرد / داغان / هلاک کردن

sich (selbst) zugrunde richten