wort dictionary

zirkulieren

intransitiv

۱. جریان داشتن / یافتن (در)، گشتن (در)

+ in Dat.; (Blut, Luft usw.)

۲. در گردش بودن (در)

Geld

Beispiele:

سرمایۀ در گردش

zirkulierendes Kapital

به گردش انداختن / در آوردن

zirkulieren lassen

۳. شایع بودن؛ دهان به دهان گشتن

Gerücht usw.