zerbröseln
schwaches Verb۱. فروپاشیدن، فروریختن
[ist]
Beispiele:
در پاریس قدرت رئیس جمهور امانوئل ماکرون در حال فروپاشی است
in Paris zerbröselt die Macht von Präsident Emmanuel Macron
۲. به خردهریزهها تبدیل شدن
zu Bröseln zerfallen
Beispiele:
نان را خرد کردن، نان را تبدیل به خرده نان کردن
Brot zerbröseln