zerbrechen
transitiv۱. شکستن، خُرد کردن، تکه تکه کردن؛ شکاندن [عا]
۲. شکستن، خُرد شدن؛ تکه تکه شدن
itr., ist
۳. خُرد شدن، درهم شکستن؛ [دوستی و غیره:] به هم خوردن، از بین رفتن
itr., ist
Beispiele:
این مسأله خردش کرد
er ist an dem Problem zerbrochen
۱. شکستن، خُرد کردن، تکه تکه کردن؛ شکاندن [عا]
۲. شکستن، خُرد شدن؛ تکه تکه شدن
itr., ist
۳. خُرد شدن، درهم شکستن؛ [دوستی و غیره:] به هم خوردن، از بین رفتن
itr., ist
این مسأله خردش کرد
er ist an dem Problem zerbrochen