wort dictionary

weismachen

transitiv

۱. به کسی قبولاندن که؛ [نیز:] برای کسی چاخان کردن که [عا]

jmdm. weismachen, dass

Beispiele:

تو سرِ مرا نمی توانی شیره بمالی، برای من یکی نمی توانی از این چاخانها بکنی

mir kannst du nichts weismachen