wort dictionary

vollziehen

transitiv

۱. اجرا کردن، به (مرحلۀ) اجرا در آوردن؛ انجام دادن، به انجام رساندن

Beispiele:

با انجامِ این مراسم عقدِ ازدواج به انجام رسید / صورت گرفت

damit war die Trauung vollzogen

Wendungen:

(قوۀ) مجریه

die vollziehende Gewalt

۲. انجام شدن، صورت گرفتن

sich vollziehen