verwunden
transitiv۱. زخمی / مجروح کردن؛ [مج:] رنجاندن، آزرده خاطر کردن، آزردن؛ جریحه دار کردن
Beispiele:
تیر بازویش را زخمی کرد
der Schuss verwundete ihn am Arm
زخمِ / جراحتِ سختی برداشتن، بسختی زخمی / مجروح شدن
schwer verwundet werden
۱. زخمی / مجروح کردن؛ [مج:] رنجاندن، آزرده خاطر کردن، آزردن؛ جریحه دار کردن
تیر بازویش را زخمی کرد
der Schuss verwundete ihn am Arm
زخمِ / جراحتِ سختی برداشتن، بسختی زخمی / مجروح شدن
schwer verwundet werden