wort dictionary

verwickeln

transitiv

۱. کسی را درگیرِ چیزی کردن / در چیزی درگیر کردن؛ کسی را دچارِ چیزی کردن

jmdn. verwickeln in Akk.

Beispiele:

سعی کن درگیرِ این مشاجره نشوی / خودت را درگیرِ این مشاجره نکنی

lass dich nicht in diesen Streit verwickeln

۲. درگیرِ چیزی شدن؛ دچارِ چیزی شدن

sich verwickeln in Akk.

Beispiele:

ضد و نقیض گفتن، دچارِ ضد و نقیض (گویی) شدن

sich in Widersprüche verwickeln

۳. گره / پیچ خوردن، سردرگم شدن، درهم شدن

sich verwickeln (Wolle usw.)

۴. سردرگم کردن، درهم کردن، گره / پیچ انداختن

Wolle usw.