wort dictionary

schachmatt

Adjektiv

۱. مات، شاه مات (در بازی شطرنج)؛ [مج:] خسته و مانده، خسته و کوفته، درب و داغان [عا]

Beispiele:

کسی را مات کردن؛ [مج:] دست و پای کسی را بستن؛ [نیز:] کسی را به زانو در آوردن

jdn. schachmatt setzen

Grammatik

POSITIVschachmatt
KOMPARATIVschachmatt
SUPERLATIVschachmatt