wort dictionary

reichlich

Adjektiv

۱. مفصل، به قدر کفایت، کافی؛ [نیز:] خیلی، خیلی زیاد، بسیار، تا دلت بخواهد، تا بخواهی [عا]، فراوان، فت و فراوان

Beispiele:

ناهار مفصل

ein reichliches Mittagessen

به کسی پاداش مفصلی دادن

jmdn. reichlich belohnen

هنوز به قدر کفایت/ تا دلت بخواهد وقت داریم

wir haben noch reichlich Zeit

۲. بیشتر از، بیش از، متجاوز از؛ شیرین [عا]

bei Mengenangaben usw.

Beispiele:

بیشتر از یک سال است که او را می شناسم

ich kenne sie seit reichlich einem Jahr

هنوز صد یورو و شاید هم بیشتر داریم

wir haben noch reichlich 100 Euro

یک ساعت شیرین، بیشتر از یک ساعت

eine reichliche Stunde

حداکثر/ شیرین که حساب کنیم

reichlich gerechnet

پارچه را کمی بیشتر گرفتم [تا مبادا کم بیاید]

ich habe den Stoff etwas reichlich genommen

۳. خیلی، حسابی، کلی

sehr, ziemlich

Beispiele:

این چه وقت آمدن است؟

du kommst reichlich spät

فیلمش حسابی حوصله ی آدم را سر می برد

der Film war reichlich langweilig

Grammatik

POSITIVreichlich
KOMPARATIVreichlicher
SUPERLATIVam reichlichsten