wort dictionary

rasend

Adjektiv

۱. دیوانه؛ وحشی

Person

Beispiele:

بالاخره دیوانه ام می کند، بالاخره از دستش جنون/ سرسام می گیرم، دارم از دستش دیوانه می شوم

er macht mich noch rasend

دارم دیوانه می شوم/ جنون می گیرم؛ دارم سرسام می گیرم

ich könnte rasend werden

دارم از درد کلافه می شوم

die Schmerzen machen mich rasend

این سر و صدا اعصابم را خرد می کند، دارم از این سر و صدا سرسام می گیرم

dieser Lärm mach mich rasend

۲. کُشَنده، وحشتناک، شدید

Durst, Schmerzen usw.

Beispiele:

گرسنگی داشت مرا می کشت، داشتم از گرسنگی می مردم/ هلاک می شدم

ich hatte rasenden Hunger

درد شدید

rasende Schmerzen

۳. پرشور، پرحرارت؛ رعدآسا

Applaus usw.

۴. سرسام آور، دیوانه وار، جنون آمیز؛ برق آسا، تند، سریع

Geschwindigkeit usw.

۵. مرده ی/ کشته ی/ کشته و مرده ی کاری بودن، دل کسی برای کاری رفتن/ غنج زدن

adv.; etwas rasend gern tun

۶. خیلی

Grammatik

POSITIVrasend
KOMPARATIVrasender
SUPERLATIVam rasendsten