wort dictionary

gleichkommen

intransitiv

۱. برابری کردن (با)، هم طراز شدن، همانند شدن

[*][ist]

Beispiele:

به‌ پای کسی رسیدن (در)، حریفِ کسی شدن (در)، با کسی برابری کردن (در)، از کسی دستِ کمی نداشتن (در)

jmdm. gleichkommen (an Dat.)

هیچ کس در سرعت به پای او نمی رسد

niemand kommt ihm an Schnelligkeit gleicht