wort dictionary

fähig

Adjektiv

۱. لایق، قابل؛ کاردان؛ باعُرضه؛ مستعد؛ قادر

(Person)

۲. کاری از کسی برآمدن/ ساخته‌بودن/ بعیدنبودن، از عهدۀ کاری برآمدن؛ قادر به‌کاری بودن، توانستن؛ عرضۀ کاری را داشتن

fähig sein zu; fähig sein Gen.

Beispiele:

از این پسرک هر چه بگویی برمی‌آید/ هیچ کاری بعید نیست

der Bursche ist zu allem fähig

(از شدتِ خستگی) دیگر قادر نبودم ...

ich war (vor Müdigkeit) nicht mehr fähig, zu ...

او قادر به هر کاری است، هر کاری (هر کار بدی) از او بر می آید

er ist zu allem fähig

Grammatik

POSITIVfähig
KOMPARATIVfähiger
SUPERLATIVam fähigsten