einreden
transitiv/intransitiv۱. تلقینکردن به، قبولاندن به؛ باوراندن به؛ قانع کردن
tr.; [*][hat]
Beispiele:
این (مهملات) را دیگر کی بهتو تلقین کرده؟
wer hat dir das eingeredet?
خیال میکنی، این را بهخودت تلقین کردهای
das redest du dir (doch) nur ein!
چیزی را در گوش کسی خواندن؛ چیزی را به کسی القا کردن
jmdm. etwas einreden
۲. (مدام) توی گوشِ کسی خواندن [عا]
itr.; einreden auf Akk.
Beispiele:
(مدام) توی گوشِ کسی خواندن
dauernd auf jdn. einreden