wort dictionary

einordnen

transitiv

۱. (بترتیب) در جای خود گذاشتن، (بردیف) چیدن؛ گنجاندن؛ مرتب کردن

tr. (Akten usw.); [*][hat]

Beispiele:

اسامی را بر حسب حروف الفبا مرتب کردن

die Namen alphabetisch einordnen

۲. تنظیم‌کردن به‌ترتیبِ/ بر طبقِ؛ طبقه‌بندی‌کردن به‌ترتیبِ/ بر طبقِ

tr.; einordnen nach; [*][hat]

۳. خود را تطبیق/ وفق‌دادن با، خود را سازگارکردن با، خود را سازش‌دادن با، همرنگ‌شدن با، خود را (در یک جمع) جا کردن

[*]; sich einordnen (in eine Gemeinschaft usw.)

۴. مسیرِ خود را انتخاب‌کردن، [از پیش] به‌خطِ خود رفتن

[*]; sich einordnen (im Autoverkehr)