durchleben
transitiv۱. (دوره ی خاصی را) گذراندن؛ (در طول عمر) تجربه کردن؛ به چشم دیدن
[hat]
Beispiele:
لحظات وحشتناکی را گذراندن
schreckliche Augenblicke durchleben
۱. (دوره ی خاصی را) گذراندن؛ (در طول عمر) تجربه کردن؛ به چشم دیدن
[hat]
لحظات وحشتناکی را گذراندن
schreckliche Augenblicke durchleben