wort dictionary

durchbohren

transitiv

۱. سوراخ کردن؛ فرو بردن در، فرو کردن در؛ سوراخ سوراخ کردن

[hat]

Beispiele:

چرم را با درفش سوراخ کردن، درفش را در چرم فرو بردن

das Leder mit der Ahle durchbohren

گلوله ها در را سوراخ کرده بود/ در در فرو رفته بود

die Kugeln durchbohren die Tür

به کسی خنجر زدن، خنجری در بدن کسی فرو بردن

jmdn (mit einem Dolch) durchbohren

Wendungen:

به کسی چشم غره رفتن

jdn. mit Blicken durchbohren

۲. سرواخ کردن؛ [سوراخی،‌ راهی] ایجاد کردن در

[*][hat]