bevormunden
transitiv۱. قیم کسی شدن، نقش قیم را بازی کردن برای
[hat]
۲. امر و نهی کردن به؛ تعیین تکلیف کردن
[hat]
Beispiele:
اجازه نمی دهم کسی برای من تعیین تکلیف کند
ich lasse mich von niemandem bevormunden
۱. قیم کسی شدن، نقش قیم را بازی کردن برای
[hat]
۲. امر و نهی کردن به؛ تعیین تکلیف کردن
[hat]
اجازه نمی دهم کسی برای من تعیین تکلیف کند
ich lasse mich von niemandem bevormunden