wort dictionary

bedrängen

transitiv

۱. در فشار گذاشتن، فشار آوردن به، در تنگنا گذاشتن، تحت فشار قرار دادن، عرصه را تنگ کردن بر

unter Druck setzen; [hat]

Beispiele:

در فشار/ در مضیقه/ در تنگنا بودن، به مخمصه افتادن

sich in einer bedrängten Lage befinden auch fig.

۲. به ستوه آوردن (با)، کلافه/ ذله/ عاجز کردن (با)؛ به تنگ آوردن

mit Fragen, Wünschen usw.; [hat]

۳. آزار دادن، نگران/ ناراحت کردن، عذاب/ زجر دادن؛ اذیت کردن

bedrücken; [hat]

Beispiele:

در عذاب بودن از،‌ عذاب کشیدن از

bedrängt werden von