wort dictionary

abstammen

intransitiv

۱.

abstammen von

۲. اصل کشی برگشتن/ رسیدن به، نسب کسی رسیدن به، زاده کسی بودن؛ از نسل/ از پشت/ از تبار کسی بودن

jmds. Nachkomme sein

Beispiele:

می گویند انسان زاده میمون است/ اصل انسان به میمون بر می گردد

der Mensch soll vom Affen abstammen

۳. اصل چیزی برگشتن/ رسیدن به، بر گفته شدن از، آمدن از، ریشه گرفتن

Beispiele:

اصل این لغت یونانی است/ به یونانی بر می گردد، این لغت یونانی الاصل است

dieses Wort stammt vom Griechischen ab

ریشه ی این لغت از لاتین است

dieses Wort stammt vom Lateinischen ab