zusammenstoßen
intransitiv۱. با هم برخورد کردن، به هم خوردن، با هم تصادم / تصادف کردن
Fahrzeuge usw.
Beispiele:
برخورد کردن با، خوردن به، تصادم / تصادف کردن با
zusammenstoßen mit
۲. مجاورِ هم بودن؛ دیوار به دیوارِ هم بودن
Grundstücke usw.
۳. با هم تلاقی کردن، به هم رسیدن
+ in Dat. (Linien)
۴. درگیری / برخورد پیدا کردن با، درگیر شدن با؛ [عا:] بگو مگویش شدن با، حرفش شدن با، دعوایش شدن با
mit jmdm. zusammenstoßen