zusammenbrechen
intransitiv۱. فرو ریختن، درهم شکستن
Brücke, Gebäude usw.
۲. (درهم) شکستن، از هم وا رفتن
Wagen usw.
۳. از حال رفتن، غش کردن، زانوهای کسی سست شدن؛ [مج:] درهم شکستن
Person
۴. درهم شکستن
Angriff, Widerstand usw.
۵. (کاملاً) مختل شدن، به هم ریختن
Verkehr, Kreislauf, Plan, Theorie usw.