wort dictionary

verzögern

transitiv

۱. به تأخیر انداختن، عقب انداختن [عا]

۲. معطل کردن؛ طول دادن، کش دادن [عا]؛ دست دست کردن؛ کند کردن

in die Länge ziehen

Beispiele:

بازی را معطل کردن

das Spiel verzögern Sp.

۳. به تأخیر افتادن، عقب افتادن [عا]؛ طول کشیدن؛ کند شدن

sich verzögern