wort dictionary

verunglücken

intransitiv

۱. صدمه دیدن، مصدوم شدن؛ [نیز:] کشته شدن، جانِ خود را از دست دادن

Person

Beispiele:

در سانحۀ اتومبیل صدمه دیدن / کشته شدن؛ تصادف کردن [عا]

mit dem Auto verunglücken

[در سانحه ای] کشته شدن

tödlich verunglücken

۲. نگرفتن؛ خوب از کار / از آب در نیامدن، خراب شدن

misslingen