wort dictionary

übertreten

intransitiv

۱. از خط تعیین شده تجاوز کردن (ورزش)، از خط گذشتن/ رد شدن، پای خود را از حد مقرر فراتر گذاشتن

hat/ist; bes.

۲. ملحق شدن به [حزب دیگری]، پیوستن به؛ [نیز:] در آمدن به [دین دیگری]، گرویدن به

ist; übertreten zu

Beispiele:

به مذهب کاتولیک گرویدن

zum Katholizismus übertreten

۳. طغیان کردن (رودخانه)

ist (Fluss)

۴. زیر پا گذاشتن، نقض کردن، تخطی کردن از، به حدودِ چیزی تجاوز کردن؛ سرپیچی کردن از (قانون)

[hat]; Gesetz usw.

Beispiele:

از یک قانون سرپیچی کردن

ein Gesetz übertreten

۵. پای کسی رگ به رگ شدن/ پیچ خوردن

sich den Fuß übertreten

Beispiele:

پایم پیچ خورد

ich habe mir den Fuß übertreten