wort dictionary

selig

Adjektiv

۱. سرا پا خوشحال، که (از خوشحالی) سر از پا نمی شناسد؛ سرمست و خوشحال، خرسند

überglücklich

Beispiele:

ﺳﺮ ﺍﺯ ﭘﺎ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺧﺘﻢ

ich war selig

۲. رستگار شده، سعادت ابدی یافته؛ تبرک یافته، عاقبت بخیر شده، سعادتمند، خوشبخت

Beispiele:

مرحوم شده است، به رحمت ایزدی پیوسته است

er ist selig entschlafen

Wendungen:

خدا رحمتش کند!، روانش شاد باد!

Gott hab' ihn selig!

۳. مرحوم، روانشاد، متوفی

veraltet (verstorben)

Beispiele:

مرحوم پدرم، پدر مرحومم، روانشاد پدرم

mein seliger Vater

عموی/ دایی مرحوم من

mein seliger Onkel

مرحوم شوهرم

mein Seliger

۴. شنگول (کمی مست)، در حالی که کله اش گرم شده بود

beschwipst

Grammatik

POSITIVselig
KOMPARATIVseliger
SUPERLATIVam seligsten