wort dictionary

planmäßig

Adjektiv

۱. طبق برنامه، طبق نقشه؛ [نیز:] به طور دلخواه

Beispiele:

حرکت قطار طبق برنامه

die planmäßige Abfahrt des Zuges

همه چیز طبق برنامه/ طبق نقشه/ به طور دلخواه پیش می رفت

alles lief planmäßig

۲. از روی برنامه، از روی روش، به طور روش مند، سیستماتیک، برنامه ریزی شده، طرح ریزی شده

systematisch

Beispiele:

در کاری از روی برنامه پیش رفتن/ سیستماتیک پیش رفتن

bei etwas planmäßig vorgehen

توسعه ی برنامه ریزی شده ی/ سیستماتیک دانشگاه

der planmäßige Ausbau der Universität

Grammatik

POSITIVplanmäßig
KOMPARATIVplanmäßiger
SUPERLATIVam planmäßigsten