organisieren
schwaches Verb۱. ترتیب دادن، ترتیب (برگذاری) چیزی را دادن
[hat]; tr. (Ausstellung, Party usw.)
Beispiele:
فرار کسی را ترتیب دادن
jds. Flucht organisieren
۲. سازمان دادن، سازماندهی کردن؛ متشکل کردن
[hat]; tr. (Aufstand usw.)
Beispiele:
مقاومت سیاسی را سازمان دادن/ متشکل کردن در برابر
den politischen Widerstand organisieren gegen
۳. جور کردن، ترتیب چیزی را دادن، دست و پا کردن، سر و صورت دادن
[hat]; tr. (beschaffen)
Beispiele:
ترتیب همه چیز داده شده است
alles ist organisiert
۴. متشکل شدن، سازمان یافتن، تشکیل سازمان دادن
sich organisieren