kaputtmachen
schwaches Verb۱.
۲. خراب کردن، از کار انداختن
[hat]; tr. (Gerät usw.)
۳. شکستن؛ پاره (پوره) کردن؛ خرد کردن، داغان کردن؛ لِه کردن
[hat]; tr. (Teller; Hemd usw.)
۴. از بین بردن
[hat]; tr. (Tier, Pflanze)
۵. به هم زدن (روابط)
[hat]; tr. (Ehe, Freundschaft usw.)
۶. داغان/ هلاک کردن، از کمر انداختن، از پا درآوردن، پدر کسی را درآوردن
[hat]; tr. (sehr anstrengen)
۷. خود را هلاک کردن، خود را از پا درآوردن، پدر خود را درآوردن
[hat]; sich kaputtmachen
۸. خرد/ داغان کردن، از بین بردن، از پا درآوردن؛ بدبخت/ خانه خراب کردن، به خاک سیاه نشاندن
[hat]; tr. (zugrunde richten)