inwendig
Adjektiv۱. در داخل، در درون، تو [عا]؛ از داخل؛ [نیز:] درون، باطن؛ درونی، داخلی
Beispiele:Wendungen:
سیب ها داخلشان/ از داخل گندیده بود
die Äpfel waren inwendig faul
چیزی را مثل کف دست خود شناختن، زیر و بم کاری را دانستن، از موضوعی به خوبی اطلاع داشتن
etwas in- und auswendig kennen ugs.
Grammatik
| POSITIV | inwendig |
| KOMPARATIV | inwendiger |
| SUPERLATIV | am inwendigsten |