wort dictionary

erbrechen

transitiv/intransitiv

۱. استفراغ‌کردن، بالاآوردن [عا]، قی‌کردن؛ حالِ کسی به‌هم‌خوردن؛ برگرداندن

tr., itr., sich erbrechen; [hat]

Beispiele:

استفراغم گرفته‌بود، حالم به‌هم‌خورده‌بود، داشتم بالا می‌آوردم؛ [نیز:] مجبور شدم استفراغ کنم

ich musste erbrechen

۲. [بزور] بازکردن

tr. (Tür usw.); [hat]