entfesseln
transitiv۱. (آتشِ چیزی را) برانگیختن، بهپاکردن، موجبِ (به وجود آمدن) چیزی شدن
fig.; [hat]
Beispiele:
جنگی را برپا کردن
einen Krieg entfesseln
آشوبی را برانگیختن
einen Aufstand entfesseln
۲. خلاص کردن (از بند)
[hat]
۱. (آتشِ چیزی را) برانگیختن، بهپاکردن، موجبِ (به وجود آمدن) چیزی شدن
fig.; [hat]
جنگی را برپا کردن
einen Krieg entfesseln
آشوبی را برانگیختن
einen Aufstand entfesseln
۲. خلاص کردن (از بند)
[hat]