wort dictionary

einimpfen

transitiv

۱. در ذهنِ/ توی کلۀ کسی فروکردن، توی گوشِ کسی خواندن؛ تلقین/ القا/ تزریق‌کردن به؛ فهماندن به

[*][hat]

Beispiele:

چیزی را به کسی تلقین کردن (در ذهن کسی فرو کردن)

jmdm. etwas einimpfen

۲. تزریق‌کردن به، زدن به

[*][hat]