wort dictionary

dulden

intransitiv

۱. رنج بردن

still leiden

۲. تحمل کردن، طاقت چیزی را داشتن، طاقت آوردن، (تاب) تحمل چیزی را داشتن، بر خود هموار کردن؛ [سختی و غیره] کشیدن

tr. (ertragen); [hat]

Beispiele:

تحمل آن را (این را) ندارم؛ اجازه ی این کار را نمی دهم

ich dulde das nicht

۳. پذیرفتن، قبول کردن؛ اجازه دادن، گذاشتن؛ جایز دانستن؛ [نیز:] گذشت کردن؛ چشم پوشی کردن

tr. (zulassen; => Aufschub usw.); [hat]

Beispiele:

استثنا (به هیچ وجه) پذیرفته نمی شود/ جایز نیست

Ausnahmen werden nicht geduldet

من (به هیچ وجه) اجازه نمی دهم که

ich dulde es nicht, dass

کاری نباید به تاخیر بیافتد

etwas duldet keinen Aufschub

۴. [حضور کسی را به اکراه] پذیرفتن

tr. (Person); [hat]