wort dictionary

dahinter

lokal

۱. پشت آن؛ پشت سر آن؛ آنجا آن پشت؛ [نیز:] بعد از آن؛ به دنبال آن

=> hinter

۲. پی بردن؛ دریافتن

dahinter kommen

۳. خیلی تلاش کردن

sich dahinter klemmen

۴. دلیل اصلی بودن؛ عامل اصلی بودن؛ منظور خاصی داشتن

dahinter stecken

Beispiele:

کار چه کسی (زیر سر چه کسی) می تواند باشد؟

wer steckt dahinter?

Wendungen:

زیر این کاسه نیم کاسه ای است

da steckt doch etwas dahinter

۵. حمایت کردن؛ پشتیبانی کردن

dahinter stehen