wort dictionary

bezähmen

transitiv

۱. جلو خود را گرفتن،‌ بر خود مسلط شدن، خود را نگهداشتن؛ طاقت آوردن

sich bezähmen

Beispiele:

نتوانست جلوی خود را بگیرد

sie konnte sich nicht bezähmen

۲. جلوگیری کردن؛ جلو چیزی را گرفتن، مسلط شدن بر، کنترل کردن؛ مهار کردن؛ [نیز:] رام کردن

tr. (Leidenschaften usw.); [hat]