wort dictionary

bewachen

transitiv

۱. مراقب/ محافظت/ نگهبانی/ حراست کردن از؛ مراقب/ مواظب چیزی بودن؛ پاییدن؛ تحت نظر داشتن

[hat]

Beispiele:

بشدت تحت نظر داشتن

schwer bewachen

از یک زندانی نگهبانی کردن

einen Gefangenen bewachen