wort dictionary

berechtigen

transitiv

۱. حق چیزی را دادن به، این حق/ این اجازه را دادن به؛ مجاز کردن

zum Eintritt usw.; [hat]

Beispiele:

به کسی حق (اجازه ی) چیزی را دادن

jdn. zu etwas berechtigen

۲. ایجاب کردن که، انسان را وادار کردن به اینکه، انسان را بر آن داشتن که

itr. (zu der Annahme usw.)

Beispiele:

امید بخش بودن، انسان را امیدوار کردن، به انسان امید دادن

zu Hoffnungen berechtigen