wort dictionary

beiwohnen

intransitiv

۱. حضور یافتن در، حضور داشتن در، شرکت جستن در، شرکت کردن در

Dat. (anwesend sein); [*][hat]

Beispiele:

در یک نمایش حضور داشتن

einer Aufführung beiwohnen

۲. شاهد چیزی بودن

als Zeuge; [*][hat]

۳. مقاربت داشتن با، آمیزش جنسی داشتن با، همخوابگی داشتن با

einer Frau