beinah (beinahe)
kausal۱. نزدیک به، قریب (به)؛ تقریباً، کم و بیش؛ روی هم رفته؛ نزدیک است که،چیزی نمانده است که،کم مانده است که؛ داشتن
=> fast
Beispiele:
نزدیک بود بیفتد
er wäre beinah(e) hingefallen
۱. نزدیک به، قریب (به)؛ تقریباً، کم و بیش؛ روی هم رفته؛ نزدیک است که،چیزی نمانده است که،کم مانده است که؛ داشتن
=> fast
نزدیک بود بیفتد
er wäre beinah(e) hingefallen