wort dictionary

beinah (beinahe)

kausal

۱. نزدیک به، قریب (به)؛ تقریباً،‌ کم و بیش؛ روی هم رفته؛ نزدیک است که،‌چیزی نمانده است که،‌کم مانده است که؛ داشتن

=> fast

Beispiele:

نزدیک بود بیفتد

er wäre beinah(e) hingefallen