wort dictionary

angewöhnen

transitiv

۱. یاد گرفتن، خود را عادت دادن به، عادت کسی شدن، عادت کردن به، عادت پیدا کردن به

[*]; sich etwas angewöhnen

Beispiele:

باید یاد بگیری که وقت شناسی باشی، باید کاری کنی که وقت شناسی عادتت شود

du musst dir Pünktlichkeit angewöhnen

سعی کن سیگار کشیدن اصلاً‌ عادتت نشود/ به سیگار کشیدن اصلاً عادت پیدا نکنی

gewöhne dir das Rauchen gar nicht erst an!

سیگاری شدن

sich das Rauchen angewöhnen

۲. چیزی را یاد دادن به، کسی را به چیزی عادت دادن

jmdm. etwas angewöhnen; [*][hat]

Beispiele:

به او یاد داده ام که/ او را عادت داده ام (به اینکه) وقت شناسی باشد

ich habe ihm Pünglichkeit angewöhnt/ ihm angewöhnt, pünktlcih zu sein