Gegengewicht
dasPlural: Gegengewichte
Genitiv: (e)s
۱. وزنۀ متقابل، پارسنگ، برسنگ، [مج:] (وسیلۀ برقراریِ) موازنه، وزنه ی موازنه، (عاملِ ایجادِ) تعادل
Beispiele:
عامل خنثی کننده (ایجاد تعادل) چیزی
ein Gegengewicht zu etwas
۱. وزنۀ متقابل، پارسنگ، برسنگ، [مج:] (وسیلۀ برقراریِ) موازنه، وزنه ی موازنه، (عاملِ ایجادِ) تعادل
عامل خنثی کننده (ایجاد تعادل) چیزی
ein Gegengewicht zu etwas