verschlagen
transitiv۱. اشتباه / عوضی زدن
Ball
۲. کتاب را ورق زده ام و دیگر نمی دانم در کدام صفحه هستم
ich habe die Buchseite verschlagen
۳. میخ کردن، میخ کوبی کردن؛ [نیز:] تخته کوبی کردن، تخته کردن
Kiste, Fass usw.
۴. (از مسیر) منحرف کردن
vom Kurs abbringen
Beispiele:
بردن به، کشاندن به؛ [مج:] کارِ کسی را کشاندن به
verschlagen nach/ in Akk.
کشانده / برده شدن به؛ [مج:] کارِ کسی کشیدن به / کشانده شدن به
verschlagen werden nach/ in Akk.
۵. اثر داشتن؛ دردی را دوا کردن
itr. (nutzen)
Beispiele:
این دارو در من اثر ندارد
dieses Medikament verschlägt bei mir nicht
۶.
Wendungen:
اشتهایم کور شد / پاک از بین رفت
es verschlug mir den Appetit
با دیدنِ آن منظره زبانش بند آمده بود
der Anblick verschlug ihm die Sprache
نفسِ کسی را بند آوردن
jmdm. den Atem verschlagen