wort dictionary

vermissen

transitiv

۱. متوجه شدن که چیزی نیست / کسر است / گم شده است [و غیره]

etwas vermissen

Beispiele:

کیفِ بغلیم را پیدا نمی کنم، نمی دانم کیفِ بغلیم کجاست؟

ich vermisse meine Brieftasche

آخرین بار کی متوجه شدی که عینکت (سرِ جایش) نیست؟

wann hast du das letzte Mal die Brille vermisst?

۲. جای کسی را خالی کردن

jmdn. vermissen

Beispiele:

جایت خالی بود، جایت را خالی کردیم

wir haben dich vermisst