verhindert
Adjektiv۱. کار دارد، گرفتار است، نمی تواند بیاید
er ist verhindert
Beispiele:
گرفتاریِ شغلی دارم (و نمی توانم / برایم مقدور نیست بیایم)
ich bin beruflich verhindert
۱. کار دارد، گرفتار است، نمی تواند بیاید
er ist verhindert
گرفتاریِ شغلی دارم (و نمی توانم / برایم مقدور نیست بیایم)
ich bin beruflich verhindert