verhindern
transitiv۱. جلوِ چیزی را گرفتن، جلوگیری کردن از، مانعِ چیزی شدن، ممانعت به عمل آوردن از
مثال ها:
جلوِ (ایجادِ) تورم را / جلوِ (وقوعِ) حادثه ای را گرفتن
die Inflation/ ein Unglück verhindern
نتوانستم مانعش شوم که ...، نتوانستم مانع شوم از اینکه او ...
ich konnte nicht verhindern, dass er ...
جلوِ این کار را نمی توان گرفت، کاریش نمی شود کرد [عا]
das lässt sich nicht verhindern